تبليغاتX
First Night <body>
شنبه 29 تیر1387


بعد از من
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی

15:22 | ..نگار.. |




سه شنبه 25 تیر1387


چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم


اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم


بر این سرای ماتم و در این دیار رنج


بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم


ما را غم خزان و نشاط بهار نیست


آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم


گر دست ما ز دامن مقصد کوته است


از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم


تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را


ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم


یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم


چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم


از عمر جز ملال ندیدیم و همچنان


چشم امید بسته به فردا نشسته ایم

 


12:2 | ..نگار.. |




شنبه 22 تیر1387


 دلم مي خواست...

  دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه مي كردند

 

   در اين دنياي بي آغاز و بي پايان

 

  در اين صحرا كه جز گرد و غبار از ما نمي ماند

 

   خدا زين تلخ كامي ها بس مي كرد

 

  نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي كرد

 

  نمي گويم به هركس بخت و عمر جاودان مي داد

 

  نمي گويم به هركس عيش و نوش رايگان مي داد

 

    همين ده روز هستي را امان مي داد

 

    دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان مي داد

 


11:26 | ..نگار.. |




سه شنبه 18 تیر1387


 


 تو كدامين ستاره اي كه با خاموشي ات شب و  آسمان

 

در به در تو شدند؟ تو كدام گلي كه با گذر نسيم، باغ هنوز

 

بي قرار عطر توست؟ تو كدامين فرشته اي كه

 

همه فرشته ها به تو رشك مي برند؟

 

تو كدام شعري كه با سرودنت همه شعرها از رونق افتاده اند

 

 


 در امتداد نگاهت گم كردم تمام آرزوهايم را

 

مي خواستم سر آغاز نگاهت باشم تا لبريز شوم

 

از عطر با تو بودن . مي خواستم اين بار عاشقانه به زندگي بنگرم!


من  تو را در بي كران اين دنياي وانفسا گم كرده ام

 

و حرف نگاه من و تو ناتمام مانده است.

 

كجاست حديث چشمانت تا من پايانش باشم؟

 

 

 


20:31 | ..نگار.. |




یکشنبه 16 تیر1387

بی تابی

 

کجا بودی در این باران بی تاب

 

که تابم برده ای ای همچو مهتاب

 

 رها کردی مرا دردم شده عشق

 

مگر بینم تو را امشب به یک خواب


12:25 | ..نگار.. |




شنبه 15 تیر1387


سلام

یه چیزی می خوام بگم

من توی سپهر بلاگ یه وبلاگ درست کردم

چند تا عکس گذاشتم توش می گم اگه دوست داشتین برید ببینید

این آدرسشه

http://avalinax.sepehrblog.ir/


19:46 | ..نگار.. |




شنبه 15 تیر1387

اون چی گفت این چی گفت

 

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت

گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد

گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي

negar

 

بی تو بودن کار من نیست ... تا دلت نرفته بر گرد

 


13:26 | ..نگار.. |




پنجشنبه 13 تیر1387


کاش زنده بودن با  هر لحظه نگاه تو سرشار بود.....زندگي رو فقط براي نگاه تو ميخواهم...

درد من از حصار برکه نیست

درد من از زیستن با ماهیانی ست که شنا بلد نیستند ...

 اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

                                                            باقی همه بی حاصلی و بی ثمری بود

  یک بار از کنار دریا عبور کردی و یک عمر امواج دریا به

بوسیدن جای پاهایت می آیند...

گفتم....
گفتم: بهار

- خنده زد و گفت : ای دریغ

                   دیگر بهار رفته نمی آید

گفتم: پرنده

- گفت: اینجا پرنده نیست.

اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست...

گفتم:

- درون چشم تو دیگر...؟

گفت:

دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست.

               اینجا بجز سکوت  سکوتی گزنده نیست.

 

آزادی....
می نویسم: دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود

خدا با مردمانش مهربان تر بود

از این بیچاره مردم یاد می فرمود........

 شعری زیبا از ( احمد شاملو )
ببخشای ای عشق

ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم

ببخشای بر من اگر ماشه را دیدم اما

نگاه نفس گیر آهو به چشمم نیامد


15:29 | ..نگار.. |




چهارشنبه 12 تیر1387


چارلي چاپلين:

با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،

رختخواب خريد ولي خواب نه،

ساعت خريد ولي زمان نه،

 مي توان مقام خريد ولي احترام نه،

مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،

دارو خريد ولي سلامتي نه،

خانه خريد ولي زندگي نه

و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه

 


10:53 | ..نگار.. |




سه شنبه 11 تیر1387

تسلیت قلب صبورم اون دیگه دوست نداره

 


21:33 | ..نگار.. |




دوشنبه 10 تیر1387

جاده یک طرفه

سلام

می دونی....این روزا دو رو برم همش عشقای یه طرفه می بینم

چرا؟................

چه واسه خودم چه واسه دوستام

این ور اون ور همه جا

چرا اینجوری می شه؟

وقتی یکی ازت تو خوشش میاد ولی تو یکی دیگرو دوست داری

بعد همش بهت می گه بی احساس و بی شعور و سنگ دل و ................

آخه طرف فکر می کنه تو کلا بی احساسی

اصلا باورش نمیشه که تو هم می تونی عاشق بشی

بعدش تو این عشقای یه طرفه هر دو طرف زجر می کشن

من که به یاد سریال امپراطور دریا می افتم

خلاصه آخرش چی میشه خدا می دونه

ولی من امیدوارم که هر کیو دوست داری اونم دوست داشته باشه بهش برسی

اگه عشقت یه طرفست دو طرفه بشه

یعنی طرف عاشقت بشه حالشو ببری

 

 

 


12:29 | ..نگار.. |




یکشنبه 9 تیر1387

مارکوپولو

مارکوپولو: از ونیز تا شانگهای/ لارنس برگین

اختصاصی کتاب‌نیوز/ محمد حسنلو

در سال 1298 بعد از میلاد، جنگی میان قوای دریایی "جنوا" و نیروی دریایی "ونیز" درگرفت که از انجام آن، دو درس کاملاً متفاوت از پذیرش شکست توسط نیروهای ونیزی در تاریخ ثبت شد. "آندرا داندولو" یکی از فرماندهان ونیزی نتوانست شکست را بپذیرد و از همین رو سر خود را زیر دکل کشتی خرد کرد. اما یکی دیگر از فرماندهان به نام "مارکو پولو" شکست را پذیرفت و در آرامشی خاص، خاطرات خود را از سفرهای دریایی به مشرق زمین در سالهای زندان نوشت.

زندگی داندولو در همان عرشه‌ی کشتی پایان یافت، ولی مارکو پولو قصه‌های شرقی خود را در میان مردمان غرب، بر روی کاغذ آورد و اگرچه بیشتر تاجران اروپایی را به سوی مرزهای آسیایی سوق داد؛ ولی در میان داستان‌هایش فرهنگ‌ها را نیز به هم پیوند داد.

"لارنس برگین" که پیش از این در کارنامه‌ی ادبی خود کتاب‌های مهمی در بیوگرافی و شرح حال زندگی مشاهیر ــ از جمله "لوئیس آرمسترانگ" و "اروین برلین" ــ دارد؛ در کتاب جدید خود تحت عنوان "مارکوپولو: از ونیز تا شانگهای" نه تنها یاد سفرهای جوان اروپایی به سرزمین‌های شرق را زنده و تقویت کرده است؛ بلکه توانسته تا حدودی بر اعتبار و شهرت مارکوپولو در ادبیات معاصر غرب تاثیر بگذارد. وی در این کتاب با روایت مجدد بعضی از حوادث و اتفاقات سفرهای دریانورد ونیزی برای مخاطب خود، هم سفرنامه‌ای جذاب از سفرهای یک دریانورد نویسنده را می‌سازد و هم سعی می‌کند تاریخ را از لحاظ تقابل فرهنگ‌ها بررسی کند.

قبل از مارکو پولو، نیکولو و مافئو پدر و عموی وی در سال 1253 میلادی سفرهایی به شرق داشته‌اند که بیشتر برای تجارت در امپراطوری چنگیزخان مغول انجام شده‌ بود. البته از نظر مخاطب غربی، که چنگیزخان با وجود لشگر 100 هزار نفری، نماد وحشی‌گری بر روی کره زمین معرفی می‌شود، این سفرها نوعی جنون و خودکشی محسوب می‌شود.

ولی عمو و پدر مارکو چیزی می‌دانند و تجربه کرده‌اند که دیگر دوستان اروپایی و تاجران هنوز به آن درک نرسیده‌اند. اینکه انسانهای زشت‌خو در هر جای کره زمین یافت می‌شوند و نمی‌توان فردی خونریز را به تمام افراد جامعه تعمیم داد. "گوبلای‌خان" پسر چنگیزخان مثل او خون نمی‌ریزد و برخلاف اعمال پدرش به فرهنگ و ادیان مختلف احترام می‌گذارد و از تاجران خارجی در مبادلات اقتصادی و فرهنگی استقبال می‌کند.

16 سال بعد نیکولو به ونیز برمی‌گردد؛ ولی همسرش از دنیا رفته و مارکو را به دنیا آورده که حالا در زمان برگشت پدر به وطن 15 سال دارد. در سفر بعدی در سال 1271 میلادی، مارکو نیز همراه آنها می‌رود و 17 سال بعد، مارکو جوانی است که با فرهنگ چین و مغولستان بزرگ ‌شده و حالا می‌تواند به عنوان "مشاور امپراطور" و چشم و گوش گوبلای‌خان، به کشورهای دیگر آسیا و حتی آفریقا سفر کند. مارکو حدود بعد از دو دهه و در سال 1294 به ونیز باز می‌گردد و بعد از چند سال، خاطرات تاریخی و معروف خود را به رشته تحریر در می‌آورد.

به گزارش کتاب‌نیوز، از آنجا که در زمان مارکوپولو چند بازرگان و کشیش دیگر مثل "بنیامین تودلو" و "جیوانی داپین" و "ویلیام رابراک" خاطرات خود از سفرهای عجیب و غریب خود به سرزمین‌های ناشناخته را نوشته بودند، منطق حکم می‌کرد که نام مارکوپولو در تاریخ به فراموشی سپرده شود؛ ولی "لارنس برگرین" نویسنده کتاب "مارکوپولو: از ونیز تا شانگهای" دو عامل اساسی را راز ماندگاری خاطرات مارکو در طول تاریخ ارزیابی می‌کند:

اول اینکه مارکو در بیان سفرنامه خود از یادداشت‌های ادبی استفاده می‌کند و بیشتر سعی دارد از زبان دیگران وقایع را تعریف کند. در زمان اسارت توسط نیروهای جنوایی، مارکو در زندان با "راستیچلو پیسا" نویسنده رمان‌های ایتالیایی آن زمان آشنا شد و همین فرد مارکو را به نوشتن خاطرات خود تشویق کرد. پیسا به عنوان نویسنده‌ای باتجربه در مارکو استعدادی نهفته می‌یابد که می تواند منجر به ماندگاری نوشته‌های وی شود و همانطور که برگرین در کتابش خاطر نشان کرده است، داستان سفرهای مارکو فراموش نخواهد شد.

داستان سفرهای مارکو به سرزمین‌های ناشناخته هر چند همراه با وقایع خشونت‌بار و دردناک بوده است ولی مارکو تاخت و تاز مردان اسب‌سوار مغولی را با توصیف مکان‌های زیبا و آواز شن‌های بیابان ترکیب می‌کند تا بتواند فرهنگ اصیل مردمان شرق را به مردم غرب معرفی کرده باشد.

و دوم اینکه بر خلاف آثار دیگر نویسندگان آن دوران اروپا، مارکو هیچگاه سعی نکرد وقایع را به نفع خود و یا به نفع دیگری تغییر دهد، به همین دلیل در خاطرات او هم می‌توان نوشته‌هایی در تعریف از مردم و حکومت شرق پیدا کرد و هم می‌توان از نقاط تاریکی در زندگی گوبلای‌خان باخبر شد. در واقع وقتی مارکو از سختی‌های زندگی‌اش مثل تشنگی دائم در بیابانهای خشک و بی‌آب و درگیری با راهزنان حرف می‌زند؛ هیچگاه مردم شرق را وحشی و بی‌تمدن معرفی نمی‌کند.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: "مارکو شبی را در میانمار میان مردمانی که عادت دارند غریبه‌ها را به خاطر سعادت و خوشبختی خانواده‌های خود به قتل برسانند، می‌گذراند و می‌تواند در میان آداب و رسوم عجیب مردمان آنجا زنده بماند. در هر شهری نمی‌توان مکان ثابتی برای مارکو انتظار داشت؛ چرا که به نوشته‌ی خود مارکو مردمان شرق هر کدام به سبک و سلیقه‌ی خود زندگی می‌کنند و دوست ندارند از غربی‌ها تقلید کنند."

همانطور که برگرین اعتقاد دارد چیزی که خاطرات و نام مارکو پولو را در تاریخ زنده نگاه داشته است، صداقت وی در بیان حوادث و نوع زندگی مردمان دیگر سوی کره زمین است. طوریکه حتی در امپراطوری خون‌ریز مغول‌ها نوعی نظم خاص و فرهنگ در اداره‌ی سرزمین‌ها دیده می‌شود.

به گزارش خبرنگار ما به نقل از نیویورک‌تایمز، باید پذیرفت که سهم مارکوپولو در تاریخ و ماندگاری نام او، وامدار معرفی واقعی مردمی به دیگر مردمان کره خاکی است. در واقع تنها کاری که مارکو پولو انجام داده، رساندن یک پیام ساده به مردم اروپا بوده است: "آسیایی‌ها هم شبیه ما انسان هستند و در بسیاری روش‌های زندگی از ما بهتر عمل می‌کنند..."

نیویورک‌تایمز


11:44 | ..نگار.. |




دوشنبه 3 تیر1387


چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست

سكوتم را به باران هديه كردم .. تمام زندگي را گريه كردم…  نبودي در فراق شانه هايت … به هر خاكي رسيدم تكيه كردم


---------------------------

ميخوام بگم دوستت دارم... نه به 21 زبان زنده دنيا... بلکه به زبان قلبم.... گوش کن ..........


---------------------------
زندگی را دوست دارم به شرطه آنکه :


ز: آن زندان نباشد!


ن: آن ندمت نباشد


د: آن درماندگی نباشد


گ: آن گورستن نباشد


ی: آن یاس نباشد
---------------------------


عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است

---------------------------

---------------------------

وقتی برسی سر دوراهی ** ندونی کجای راهی ** تا بخوایی از اینو اون بپرسی ** می بینی که ته راهی


---------------------------
كوتاهترين فاصله براي گفتن دوست دارم فقط يه لبخنده
.
.
.
.
.
.
.
نيشتو ببند

---------------------------


ديشب تو فکرت بودم که يک قطره اشک از چشمام جاري شد...از اشک پرسيدم چرا اومدي؟گفت:آخه تو چشمات کسي هست که ديگه اونجا جاي من نيست..
----------------------------


رفاقت به معني حضور در کنار فردي ديگر نيست بلکه به معني حضور در درون اوست...
-------------------------


يکي باش براي يک نفر ....نه تصويري مبهم در خاطره ها...
------------------------------


کاشانه آن نيست که جمشيد بنا کرد.کاشانه آن است که ليلي بنا کرد.ويرانه آن نيست که چنگيز فرو ريخت.ويرانه دل ماست که با گوشه ي چشمت صد سال بنايم را يک باره فرو ريخت...

----------------------


ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم...
--------------------------


وقتي برگهاي پاييز رو زير پاهات له ميکني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي کردن..
------------------------------


مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم.مهم اينه که چند لحظه بهاري زندگي خواهيم کرد



17:39 | ..نگار.. |






First Night